| یه شعر از فلاکت و مسعود سعیدی به اسم بی خیالی:
من منگلم چون که هیچی واسم مهم نیست و
دوست دختر من مردشو واسم مهم نیست و
من درسم رو افتادم و اصلا مهم نیست و
هیچی تو این دنیا واسم مهم نیست خوب
دوست دختر قبلیه من واسه من رفته
با یه غریبه تو خونه کار بد کرده
ولی اصلا . اصلا مشکلی نیست
چونکه اصلا اون دختر خوشگلی نیست
حالا مسعود تو بگو :
ما همیشه تز بی خیالی طی میکنیم
چونکه فقط به عشق و حال زندگی فکر می کنیم
فکر میکنی امشب ما چرا خوشیم و خوشحالیم ؟
توی زندگی فکر و خیالاتی نداریم
یکی به من بگه چرا خوشحالم امشب ؟
بیان جلو اونایی که خوش دارن یک شب
نصفه شب باشن مثل شمع روشن
بیان بخورن تا خرخره پر شن
چی میتونه منو تو رو شاد کنه جز دود ؟
چونکه فقط دوده که ما رو میبره اون دور
رشته تحصیلی من هوا فضاست
واسه همینه که من همیشه شبا فضام
دلم داره به من میگه برو عشق و حالی بکن
امشب میخوام تنها باشم دل بهم بگه چی کار بکن
نمیتونم زندگی رو وداع کنم عزیز من
واسه من خیلی سخته که دل بگه برو حال بکن
همیشه من میخوام یکی بهم بگه چی کار بکن
خیلی سخته چون از قصده اینجا فصل سرده سخته
اونا دارن به من میگن دیوونه شدم
ولی باید بگم که خودشون دیوونه شدن
اصلا دیوونه شدم میدونی دیوونه ها خوشن
واسه همینه می خوام مثل دیوونه ها باشم
دوست دختر بنده میگه بیا امسال
یه حالی بده تو برو تیمارستان
تا که همه دکترا بیان به تو قرص بدن
حالا به من بگو که اون دکترا خوشگلن؟
میدونی که باحالیم و همگیمون دیوونه ایم
بدون که یه دونه ایم اونم واسه نمونه ایم
چه خوبه بیخیالی وای چه فاز خوبی
امشب بیش از حد خوشحالم حال من یه جوریه
|